خواب عصر منتها به بعد مغرب؛ انگاری که روشنایی را خفه کرده باشند، روزت را کشته باشند و پرتت کنند میان برهوتِ تاریکی. انداخته باشندت به عمق بیابان، قعر اقیانوس.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
نه که انقد فاصله بیفته و وقت بگذره و اوه چند ماه شد و صبحم داره میشه که، سایه هم نخوندیم مثل همیشه ولی انصافا زود گذشت حتی اگه خوش هم نگذشته باشه.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
خداروشکر جاخواب نشد؛ کسیرو نداشت نگهش داره.
رویهم چند بار همان کودکی خانهاش رفته بودیم و بعد آنکه حاجکاظمش مرد و بچهها سر اموال، سر و گوش هم را میبریدند هم که تنها تر هم شده بود و مدتی هم آمد پیش تنها خواهرش، مادربزرگ، ماند و ما بیشتر میدیدیمش دیگر. خالهجان سلطنت؟ مرد. عید هم بود، دیدمش، بدی هم نبود ها اما دیروز بیمارستان رهاش کرد که ما نمیتوانیم؛ دیشب مرد.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
اما فردا چی؟ فردا هم نه، اما بالاخره که اونی که سوخت و من بودم بازم من میشم که. فدا سرت اما خب کاش بازی نمیکردیم اصلا. بخّدا.
کافر مبیناد خلاصه.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
ژلوفنه هم از دستم سر خورد افتاد زمین اما برش داشتم.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
اما رگ سردت که به چشم میآمد و آه از غم چشمت که تا بستی و سرخی پلکت که به چشم آمد، قلبم به سوختن آمد و مرگ سومیمان بود؛ چه زیبا بود.
لاشهسگی شدم میان جاده، با چشمانی تا ابد باز.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
راهمو دیگه کج میکنم یهوری که به تو نرسه نگاهم هم.
شکر که تو هم نمیبینی ندیدنم رو؛ شکر.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی
فقط وقت نداریم ها... برنده اونیه که زودتر ببازه؛ من همیشه میبرم خیالت تختِ تخت.
برچسب:
نویسنده: مهراد توکلی